حرفای خود خود من

تلاش مذبوحانه من در راستا بیرون اومدن از غار تنهایی

حرفای خود خود من

تلاش مذبوحانه من در راستا بیرون اومدن از غار تنهایی

آخرین مطالب

سلام 

هشتا چراغ روشن داشتم 

و خوندمشون 

و اینجوری بودم که خب کامنت بده بهشون دیگه 

ولی نمی‌دادم 

یه جوریه نمی‌تونم 

یعنی نمی‌دونم چی بگم 

مثلا انقدررررر دلم می‌خواست حتی محض دلگرمی به الهه یه چیزی بگم که حد نداره 

ولی هیچی نگفتم :(

و یا دیگر وبلاگ ها 

چجوریه یه عده انقد خوب دلداری میدن

یعنی تو موقعیت‌ها مختلف می‌تونن بی‌نهایت حرف بزنن 

و من فقط می‌تونم مثه ماست نگاه کنم 

واقعا دلم می‌خواد بگما 

ول نمی‌دونم چی 

از کجا یاد گرفتن؟ 

چرا من بلد نیستم :(

 

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۰۲ ، ۲۲:۰۱

خب دیگه من با غرغرام اومدم 

 

امروز صبح س پیام داد که ع ترم بعد گفته وقت نداره تی ای نمیشه 

تی ای اون درس دومیه که هنوز تصمیم نگرفته بودم که درخواست بدم یا نه 

خلاصه گفت بیا تو بشو منم کمک می کنم 

منم گفتم سخته بخوام خودم تی ای اصلی بشم و اینا 

بعد گفت برای سه تا  درس دیگه درخواست داده که یکی گفته قبلا گرفتم 

و واقعا اعتماد به نفسش هااااا

ما از اون دوتا درس عملا هیچی یاد نگرفتیم من نمی دونم با چه اعتماد به نفسی درخواست داده 

واقعا ملت عجیبن 

بعد گفت به ث هم بگو با هم درخواست بدین 

بعد به ث گفتم 

گفت من دانشکده ریاضی تی ای شدم 

تی ای یه درسی که حتی اسم درسشم نمی دونست :////

و گفت هفت هشت نفریم و من تقریبا کار خاصی نمی کنم 

آقااااااا دیگه 

خب این درسا رو از کجا پیدا می کنن ملت 

آها 

تازه گفت استادش ریکام هم میده :////

چجوری پیدا می کنن این درسا رو هااااااااااااااااااااااااااااااااا

منم می خواااااااااام

تازه گفت پردازش تصویریه :(((

بعدم گفت اون استاد که ریکام نمیده می خوای تی ایش بشی خرکاری کنی که چی 

عررررررررررررررررررررررر

خب چیکار کنم که سگ تو این دانشکده پیدا نمیشه که ریکام بده 

 

 

از اون طرف هم استاد گرامی پیام دادن که خب خیلی رو اینا کار شده کار ما سخت میشه 

منم گفتم خب الان چیکار کنم 

فرمودن عرض می کنم خدمتتون

و هنوز عرض نکردن خدمتم 

 

هد تی ای اون یکی درس هم رفته کربلا فک کنم 

چون جواب نداده هنوز 

لنگ در هوا مانده ام 

آه 

 

انتخاب عنوان هم سخت شده 

فک کنم باید شماره بذارم که غرغر 1 و 2 و ...

هی میگه این عنوان تکراریه 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۰۲ ، ۱۹:۱۴

خب خب سلام 

همونطور که از عنوان مشخصه شارژم 

کلا موقعایی که یه چیزی برای استادم می فرستم و عملا کاری ندارم شارژم :))))

وای دلم برای بیکاری مطلق مثه تابستونای قدیم تنگ شده هق 

 

عرضم به خدمتتون که 

همین پیش پای شما که بیام اینجا به هد تی ای ترم قبلی پیام دادم که این ترم هم می خوام تی ای بشم 

دیگه خدایی استاد غلط کرده به کسی که دوترم تی ایش بوده و دوتا درس با نمره بالای 19 باهاش پاس کرده ریکام نده :)))

بعد داشتم فکر می کرده برم تی ای یه درس دیگه هم بشم 

به یکی از بچه هامون که ترم قبل تی ایش بود پیام دادم و گفتم چجوری بوده 

اوکی بودم باهاش فقط مشکلم با این بود که باید سوال هم طرح کنم 

چون مطمئن نیستم بتونم سوال هم طرح کنم 

حالا فعلا تصمیم نگرفتم راجع بهش و در نتیجه ایمیل هم ندادم 

می دونین چون کلا درس بدقلقیه (امیدوارم املاش درست باشه) همه یا حذف می کنن یا میوفتن یا با زیر 15 پاس می کنن 

من خودمم با اول با 9.5 افتادم 

البته که می تونستم التماس بکنم که بهم 10 بده ولی نکردم و درعوض ترم قبل با 20.6 پاس کردم (استیکر اون یارو با عینک دودیه در حال فخر فروشی)

خلاصه نه که من خیلییییی بیکارم اصلا هم ترم بعد دوتا درس ندارم و یکی هم معرفی به استاد که خودم باید همشو بخونم و یه پروژه کوفتی که کمتر از شیش ماه وقت دارم هیچ کاری هم براش نکردم و زبان داغونم و تی ای اون یکی درس هم نیستم، زده به سرم که برم تی ای یه درس دیگه هم بشم :))))

حالا ببینم چی میشه دیگه 

 

دیگه اینکه دیروز تولد م بود 

رسیده اونجا و فکر می کنم حالش خوبه (اامیدوارم)

یه دوست هندی پیدا کرده که  متولد هنگ کنگه، بزرگ شده هنده ولی لهجه اش بریتیشه :/

یه هفته پیش هم حدودا دیدم ر هم عکس پروفایلشو عوض کرده اونم رسیده و از تو یه کافه عکس گذاشته بود 

اونم امیدوارم حالش خوب باشه 

واقعا بدم نمیومد قبل رفتن ر و ن رو با هم آشنا کنم حالا که جفتشون دارن میرن یه جا 

از شما چه پنهون بدم نمیومد با هم جفت بندازمشون :)))

خدایی جفتشون خیلی بچه های خوبی بودن تا جایی که من می شناختمشون 

حالا دیگه که رفتن 

 

دارم stranger things می بینم و امشب قراره قسمت آخره فصل سه رو ببینم 

و از اونجایی که موقعی که داشتم اینا رو از روس هارد س کپی می کردم هنوز فصل چهار رو دانلود نکرده بود منم ندارمش 

ولی می خوام از همین تریبون اعلام کنم آقا من عاشق هاپرم 

اصن این مرد همه چی داره 

همه چی ها 

مهربون هست. بامزه هست. شجاااااع و دلیر هست. حمایتگر هست. کیوت هست 

آقا این مرد همه چی هست 

خودمم می دونم ته این قسمت می میره ولی فصل بعد برمی گرده 

اصن حاضرم کل سریال بمیرن فقط به خاطر هاپر *.*

وای اصن اونجاهایی که تو همین فصل سه مثه بچه ها خر ذوق میشد کیوووووووووت

آره دیگه 

 

دیگه اینکه این روزا خیلیییی وقتامو هدر می دم 

یعنی خیلییییی 

و هی هم به خودم میگم خاک تو سرت ولی هیچکار نمی کنم 

خیلی خرم 

 

آها اینم می خواستم بگم 

پریروز اینا تونستم به استادم بگم نمی دونم چیکار کنم 

یعنی خودش بنده خدا خیلی مهربونه هی مدام میگه اگه سوالی داشتی بپرس 

ولی خب به هرحال این منم 

نگین 

کسی که حتی با خودشم روش نمیشه یه وقتایی حرف بزنه 

خلاصه که بهش گفتم خیلی گیج شدم نمی دونم باید چیکار کنم 

و این یه موفقیت واقعا بزرگه 

دست بزنید برام 

 

و اینکههههه

من اگه تا قبل از شروع ترم بعد بتونم پوروپوزال ثبت کنم 

حاضرم به همه ی آدمای اینجا شیرینی بدم 

جایزه اینکه غرغرامو تحمل می کردین :)))

 

 

و درنهایت 

دعا کنین مشکل این خوابگاه کوفتیم هم حل بشه 

با تشکر 

 

برم دیگه 

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۰۲ ، ۱۹:۴۰

این چند روز فعلا خیلی می‌خوابم صبحا 

بعد الان بیدار شدم داشتم گزارش آمار رتبه برترای کنکور که هشتاد درصدشون مهاجرت کردن و می‌دیدم 

ناراحت نشدم اصلا 

اینجوری بودم که خب اینجا واقعا لیاقت موندن نداره 

بعد رفتم تو گروهمون دیدم م پیام داده که من فردا پروازمه و ...

ولی اینجا دلم سوخت 

یه بار دیگه تو ذهنم اومد که تو ۲۴ ساعت تو هواپیمایی و وقتی می‌رسی با کلی خستگی و چمدون سگ نیس بیاد دنبالت 

و من ریدم به سر تا ته این مملکت 

و اینکه نرفتم ببینمش 

یعنی خانواده نذاشت 

و شاید هیچ وقت دیگه تا آخر عمر نبینمش 

یادمه وقتی سال آخر دبیرستان بودم و ن رفت 

یه تولد گرفت که البته تولدش نبود هنوز 

بیشتر گودبای پارتی بود 

توش این مدلی بودیم که هی نوبتی می‌رفتیم تو اتاق نفس عمیق می‌کشیدیم خودمون و باد می‌زدیم که آب تو چشامون خشک بشه دوباره برمی‌گشتیم 

یادمه شب رفتنش یه پیام بلند و بالا بهش دادم 

اتفاقا ما تو مسافرت هم بودیم 

کلی هم گریه کردم 

بعد در جواب پیامم گفت برو خودتو جمع کن 

کلی هم بهم خندید :(

و بعدش کلی پشیمون شدم که بهش پیام دادم 

و خاک برسرش و خاک بر سرم 

اعع الان فهمیدم که وقتی می‌نویسم خاک برسرت کلمه بعدی پیشنهادی کیبوردم نگینه :))) 

حتی اینم داره میگه خاک برسرت نگین :)))

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۰۲ ، ۱۱:۱۴

سلام علیکم 

هعی شکر خدا بد نیستم 

زندگی چیز عجیبیه واقعا

اینجوری که پریشب داشتم برای یکی شرایط تهران اومدن اون سری رو توضیح می دادم های های گریه می کردم

صبحش از خواب بیدار شدم همینجوری ییهو قر تو کمرم فراوون بود :|

 

گفتم با یه استاد دیگه حرف زدم برای پروژه 

بعد گند زدم با اون موضوع انتخاب کردنم 

دیگه الان حدود سه هفته اس که دارم کارایی که میگه رو می کنم 

استاد خیلی باشعوره (چشمش نزنم)

ولی هنوز موضوع دقیق و اینا هیچی مشخص نیست 

امروز یه لیستی از دیتاهایی که پیدا کردم و براش فرستادم گفت سرم شلوغه تا چند روز آینده بهم خبر میده

علارغم علاقه ام به تصویر باید روی سیگنال کار کنم 

چون هیچی از تصویر نمی دونم :)

یعنی می دونم یه چیزایی ولی خب از ام آر آی و اینا هیچی نمی دونم 

حالا امیدوارم با همین استاد یه کارایی بکنم دیگه 

هی به این فکر می کنم که نصصصصصصففففففف زمانم تموم شده و من هنوز موضوع هم ندارم حتی :)))

زیباست 

 

از اون طرف مادر دانشگاه های صنعتی کشور تصمیم گرفته یه سگدونی به عنوان خوابگاه به ما بده

و گویا در جواب یکی از اولیا فرمودن اونجا رو دوست ندارین نیاین :))

دانشگاها رو هم که به دلایلی که اصلا واضح نیست به جای 26ام از 1ام باز می کنن 

و خب ما از همین الان حالت تهاجمی رو گرفتیم 

تا ببینیم چی میشه 

 

چند روز پیش یه جمله ای دیدم که اصن هی تو ذهنم تکرار میشه 

که میگه 

"اگه زبان نخونی      باید ایران بمونی"

:)))))))

 

چند روز پیش وب یه نفر و خوندم 

خیلی ناراحت شدم 

اشکم درومد 

از وضعیت بد مالی و جسمیش گفته بود 

دلم می خواست بغلش کنم از تو گوشیم 

ولی حتی کامنت هم نذاشتم 

چون هیچی نمی تونستم بگم 

مثلا باید می گفتم "همه چی درست میشه"؟

که خب نمیشه این چه حرفیه 

 

حالا درکل 

فعلا خوبم 

فیلم دارم می بینم 

دیروز و امروز آهنگامو تونستم گوش بدم 

خداروشکر 

امیدوارم همین جوری بمونم :)

شما هم خوب بمونین :)

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۰۲ ، ۲۰:۳۱

ولی فکر می کنم هیچ وقت فارغ التحصیل نمی شم 

بعد پاس کردن 137 واحد

بمونم و تهش هم هیچی :(

 

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۰۲ ، ۱۸:۴۲

یعنی می‌خوام بگم من ریدم تو مغز و هورمونام جفتش با هم 

اینم موضوع بود تو گفتی 

آخه بی‌شعور تو نباید قبلش بری یه سرچ بکنی ببینی دیتا هس نیس چی هس چی نیس 

احمق 

حداقل چهارتا چیز دیگه هم می‌گفتی خب بی‌عقل 

وای خاک برسرت نگین 

یعنی یه چیزی بخواد درست هم بشه خود خرت با خریتات نمی‌ذاری 

خب الان می‌خوای چیکار کنی 

پس فردا بهش بگی هیچی پیدا نکردم 

راستییییی شاید جالب باشه که من به فلان چیز هم علاقه‌مندم 

چطوره راجع‌به اون ادامه بدیم ://///

احمق 

وای کاش میشد بهش بگم که مشکلم چیه و چه مرگمه 

آه 

این از مغز نداشته 

از اون طرف هم هورمون‌ها حمله کردن بهم 

میل هیچیم نیس 

از اهنگام لذت نمی‌برم 

دوست ندارم فیلم ببینم 

حوصله دیدن ویدئوهای مورد علاقه‌مو ندارم 

کل خانواده این روزا دغدغه‌شون اینه که من نمی‌رم بیرون 

بله من نمی‌رم بیرون 

با کی برم بیرون 

کسی نیس که باهاش حرف مشترکی داشته باشم 

واسه همین اصن با مامانم نمی‌رم پیاده روی 

چون برام آکوارده که نیم ساعت کنار هم راه بریم و هیچی نگیم 

چون هیچ حرفی با هیچکی ندارم بزنم 

این روزا بی‌هیجان‌ترین کار جهان و می‌کنم 

بازی فال ورق گوگل 

بدون هرگونه هیجانی 

می‌تونم ساعت‌ها بشینم و بازیش کنم 

بعضی وقتا هم به خواب پناه می‌برم 

که فقط بگذره و حرف کسی رو هم نشنوم 

دلم تنهایی می‌خواد 

تنهای تنهای تنها 

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۰۲ ، ۰۰:۲۶

از اون طرف مرحوم سالامانکا به دیار باقی شتافتن 

از اون طرف یوزورو بیانیه داده من ازدواج کردم (عرررررررررررر)

باشه این مورد دوم گفتنش برای یکی تو سن من شاید ضایع باشه 

ولی به درک 

بچه‌امممممممممم داماد شدههههههههههه 

عرررررررررررررررررررررر

از اون طرف ظهر قسمت آخر جوجوتسو که اومده بود و دیدم 

غم ناکم هنوزم 

امیدوارم هفته خیلی خیلی خوبی تو راه باشه 

هی می‌خواستم یه چیزی بنویسم ولی چیزی برای نوشتن نداشتم 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۰۲ ، ۲۳:۵۷

**پست فاقد هرگونه محتوایی می‌باشد**

میگن کاری رو تا وقتی نکردی نگو شاید نشد 

خیلی سعی می‌کنم نگمش خب 

ولی دیروز به ر پیام دادم 

امیدوارم بودم که بگه قراره امسال کاراشو بکنه و اپلای کنه

که گفت داره می‌ره کلگری 

حس می‌کنم دارم از همه عقب میوفتم 

همه ی اینایی که می‌شناسم همزمان درسشونو تموم کردن و رفتن 

بعد من چی 

خاک بر سرم 

​​​​​​حس بدبختی، تنبلی، ناکافی بودن، خنگ بودن، احمق بودن، ساده لوح بودن، عمر هدر بده بودن، حتی پیر بودن می‌کنم 

چرا هر چی می‌دوم باز نمی‌رسم 

اه 

وای وای 

هم می‌خوام بنویسم ولی می‌ترسم که نشه 

وای شاید یه پست رمز دار گذاشتم تو اون نوشتم 

ایش 

حالا سر ر هم فک کنم شلوغه (شایدم دوست ندارن جواب منو بده) 

ولی وسط احتمالا کلی کاری که سرش ریخته کلی سوال دارم ازش 

کاش بشه حالا که ر و ن جفتشون دارن میرم کلگری با هم دوست بشن 

آخی 

وای مغز من آخر شبی چیا تولید می‌کنه 

ولی جفتشون خدایی خیلی بچه‌هایی خوبین 

کاش ن رو هم قبل رفتنش بتونم ببینم 

وای مغزم یه روزی از شدت این همه اورثینک منفجر میشه 

وای خاک بر سر من 

اه 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۰۲ ، ۰۱:۲۲

سلام دوباره

وضعیتم که همون جوریه که قبلاً بود 

یه وقتایی از روز از شدت استرس حالت تهوع و تپش قلب و اسهال می‌گیرم

و یه فکرایی که تو سرمه 

برای آینده 

که برای اونا هم استرس دارم 

و مسئول آموزش‌مون جواب ایمیلمو داد و گفت صبر کن ۱۶لم تلفنی تماس بگیر 

و اونجا هم قطعا قراره دعوام کنه 

حالا 

اومدم اون چیزایی که اون سری می‌خواستم بنویسم و ننوشتم و بنویسم 

اصن چرا من این چیزا رو این جا می‌نویسم

نمی‌دونم واقعا 

مهم نیس 

 

مغز من یه جوریه 

یعنی یه مشکلی داره فک کنم 

اینجوری که دوست ندارم کسی بفهمه چی ذهنم می‌گذره 

حالا به جز اینجا تقریبا ۹۰درصد خودمم 

بقیه جاها بی‌دلیل تظاهر می‌کنه 

یعنی از وقتی یادم میاد اینجوری بوده 

نمی‌دونم چرا

مثلا یادمه من بچه بودم 

اون موقع این عروسک باربیا جدید اومده بود مد بود همه داشتن 

منم خب خیلی دلم می‌خواست داشته باشم 

کلا حالا این مدلی نبودیم که بگیم اینو می‌خوایم اونو می‌خوایم 

یه دفعه گفتن بین یه عروسک باربی با یه دونه از این چراغ خوابیا که دامنشون باز می‌شد مثه چتر یکی رو انتخاب کن 

بعد من واقعا دلم می‌خواست که اون باربی رو داشته باشم 

ولی گفتم اون یکی 

چون دوست نداشتم بدونن من باربی دوست دارم 

نمی‌دونم چرا 

یا مثلاً دیگه من که به سن تکلیف رسیده بودم 

نماز صبحا بیدار نمی‌شدم 

ولی خیلی دوست داشتم بیدار بشم 

ولی به مامانم نمی‌گفتم منم بیدار کن 

تازه یه دفعه هم سر همین با بچه دخترخاله مامانم مقایسه شدم که وااای ببین اون صبحا پا میشه تو پا نمیشی (دیگه حالا کاری ندارم که اصن الان اون چه مدلیه و واقعا اینم چیز بود دیگه بخواین مقایسه کنین) 

حتی همونجا هم که این حرف و بهم می‌زدن نگفتم که خب منم بیدار کنین من دوست دارم 

در همین راستا من یه مدت صبحا یواشکی و بدون ساعت و با سختی بسیار خودم بیدار می‌شدم (چرا واقعا :///)

یا یه مدت دیگه مامانم نبود خونه‌مون مامان بزرگم میومد خونه‌مون 

بعد وقتایی که اون اونجا بود من نماز نمی‌خوندم با اینکه خیلی دوست داشتم بخونم :/

حالا این مثالا همش تا ۱۰سالگیم بود 

و من هنوزم همینجوریم 

یعنی کسی از اطرافیان من واقعا نمی‌دونه من چی تو ذهنم می‌گذره 

مثلا کسی نمی‌دونه من چه مدل آهنگی دوست دارم یا تو پلی لیستم چیا هست حدودا 

و خب دلیلش اینه که من هیچ وقت تو اتاقمون آهنگ نمی‌ذارم درحالی که همه این کار و می‌کنن 

حالا نه فقط راجع‌به آهنگ 

کلا هر چیزی که باعث بشه یکی بفهمه توی مغز من چی می‌گذره

خیلی سختمه انجامش بدم 

مثلا دیگه من خیلییییی برون ریزی داشتم تو اتاق 

به بچه‌هامون دو سه تا از ویدئوهای مورد علاقه اپرا و اسکیت مو نشون دادم 

که س می‌گفت من با این فیلمم سوراختون کردم تو چرا اینا رو نشون ندادی تا حالا 

مثلا من الان دارم تلاش می‌کنم که زبان بخونم 

ولی دوست ندارم کسی بفهمه 

و در عوض هرروز اینو می‌شنوم که حالا که بیکاری برو کلاس زبان 

 

کلا فک کنم خیلی مریضم نه؟

فکر می‌کردم که برای دانشگاه که بیام تهران می‌تونم یه جور دیگه زندگی کنم 

یعنی خب خودم هم راضی نیستم از این وضعم 

فکر می‌کردم حالا که قراره با یه آدمای جدیدی زندگی کنم کلا از اول یه جور دیگه باشم 

ولی بازم نشد 

همون نگین اسکولم که حصار دورش انقدر بلنده که کسی داخلشو نمی‌بینه 

حالا داخلش هم همچین تحفه‌ای نیس 

ولی خب حداقل اونجوری شاید یکی از درش رد میشد بیاد تو 

یکی بود که داشت چالش نامه نویسی انجام می‌داد چند روز پیش و اون روزش باید برای صمیمی‌ترین دوستش نامه می‌نوشت 

بعد نوشته بود که همچین کسی وجود نداره که بخوام براش نامه بنویسم 

و خب من فکر کردم و دیدم برای منم همچین کسی وجود نداره 

چرا دوست زیاد دارم به طور کلی 

ولی کسی که به طور مداوم با هم حرف بزنیم و از اوضاعم خبر داشته باشه نه 

یعنی تا وقتی کنار همیم اوکییم ولی وقتی نیستیم هم خب نیستیم دیگه 

دلم یکی از اینا می‌خواد 

از این دوستای صمیمی که باهاش راحت باشم 

باهاش مثه اینجا باشم 

خودم باشم 

 

م اول شهریور بلیط داره و قراره بره 

م اولین دوستم هست که قراره بره 

یعنی خیلیا بودن که قبلاً رفتن و من می‌شناختمشون کلی هم براشون گریه کردم 

ولی م اولین کسیه که این شناخت دوطرفه بوده و باهاش زندگی کردم 

خیلی دوست دارم یه روزه برم تهران و برگردم 

ولی حس می‌کنم خانواده مخالفه 

البته که من چیزی هنوز مطرح نکردم مثه همیشه 

اون یکی م هم گفت فک نکنم بیام چون برای موقع دفاعش رفت دیدش 

اگه اون میومد بهتر بود دوتایی با هم می‌رفتیم و برمی‌گشتیم 

دلم می‌خواد برم و یه خرواااااااار عر بزنم اونجا

این حجم یه خروار و اصن نمی‌دونین چقدره 

واقعا زیاده 

خیلی زیاد 

کاش جور بشه برم 

 

این روزا برای شفای همه دعا کنین من جمله من 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۰۲ ، ۱۵:۱۴