حرفای خود خود من

تلاش مذبوحانه من در راستا بیرون اومدن از غار تنهایی

حرفای خود خود من

تلاش مذبوحانه من در راستا بیرون اومدن از غار تنهایی

آخرین مطالب

شب یلدا و غیره

يكشنبه, ۱ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۰۷ ق.ظ

از دهم که نامه لغو تعهدمو گرفتم و ایمیل کردم هنوز دانشنامه ام حاضر نشده :////

و 10 روز دیگه ددلاین دارم 

و فقط روزهای شنبه و دوشنبه دانشنامه رو تحویل میدن ://///

اه

برای استادم متن ریکام و فرستادم و گفته بررسی می کنم و برات می فرستم ولی نفرستاده 

باید بهش پیام بدم 

به اینجا (محل کار) باید بگم گواهی اشتغال می خوام 

تازه هنوز به این زودی قصد ندارم بگم ریکام هم می خوام 

هرچند متنشو نوشتم و آماده اس

چقدر لفت میدن 

کارم گیر اون زنیکه هایی که اون دفعه اونقدر اذیت کردنه 

و گفت حداقل 15 روز کاری طول می کشه

پنج شنبه ها روز کاری نیست نه؟

تازه لابد اون روزای دورکاری و تهران هم باز می خوان حساب کنن بگن ما که تعطیل بودیم 

 

 

 

اومدیم شب یلدایی خونه مامان بزرگم اینا 

همه چیز اوکی بود تا وقتی که یهو یکی زنگ در و زد 

مامان بزرگم و مامانم هی شروع کردم به پچ پچ 

و مامان بزرگم گفت من یه مهمونی دعوت کردم که آشناس و فلان و اینا 

مامان بزرگم توی یه سری کلاس مثلااااااا روانشناسی شرکت می‌کنه 

در واقع یه نفری که بهش میگن دکتر و من واقعا شک دارم دکتر باشه میاد برای اینا صحبت می‌کنه 

و مثلاً یارو روانشناسه

همه هم پنجاه شصت به بالا 

بعد این بشر مفتتتتتت خور به تمام معناست 

و من انقدرررررر بدم میاد ازش 

و از اون طرف مامان بزرگم عاشقشه 

واقعا به طور مشخص دعا می‌کنه که کاش بابا بزرگم شبیه این یارو بود و باشه 

چون توی اون جلسه‌‌ی مثلاً روانشناسی مامان بزرگم می‌ره از این جملات زرد روانشناسی می‌خونه جلو همه و براش دست می‌زنن خوشش میاد 

و مثلاً وقتایی که نمیگن بیاد چیزی بخونه بهش برمی‌خوره 

ولی اصلا این به چشمش نمیاد که این آقا اصلا خودش خانواده نداره 

یعنی یه بار نشده بیاد از زن و بچه‌هاش تعریف کنه 

چون تنها زندگی می‌کنه 

برعکس مامان بزرگم که همههههه چیز زندگی همه‌مونو می‌ره اونجا و برای این شخص تعریف می‌کنه 

و خونه همه هم می‌ره مهمونی ولی خودش نم پس نمیده 

و از همههههههه مهمتر 

از آدمایی که میان تو اون کلاس پول قرض می‌گیره و پس نمیده :)

مامانم تقریبا به زور یه بخشی از پول مامان بزرگم و پس گرفت 

بعد با این فقط چند دفعه بابامو دیده بود از اونم گرفته بود 

و پس نداد و بابام قصد داشت به زور پس بگیره 

البته دیگه نمی‌دونم چی شد نتیجه‌اش 

در کل اما مامان بزرگم اینا رو نمی‌بینه و این شخص رو می‌پرسته 

و این شخص رو سرخود بدون مشورت با کسی و حتی اطلاع دادن به بقیه دعوت کرده به مهمونی خانوادگی یلدا دعوت کرده 

و خب اونم که مفت خور اومد :/

هیچی دیگه 

کلا همه از پای سفره پا شدن و مبل نشین شدن 

ایشون هم که با حرفای چرت و پرتش دست گرفت مجلس و 

داداشمم باهاش حال نمی‌کنه 

ما که رفتیم تو اتاق 

 

 

فال گرفتم خوب اومد :)

 

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴/۱۰/۰۱

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی