خب
ناراحتم و نمیخوام صبر کنم تا سحر که بنویسم
احساس ناکافی بودن زیاد میکنم تو شرکت
ع قرار بود خودش برای کداش داکیومنت بنویسه
بعد امروز به من توضیح بده
امروز به من گفت من بشینم بنویسمشون
بعد خب من نمیدونستم چجوری باید بنویسم
و هنوز هم نمیدونم
به خاطر همین خیلی کند بودم
بعدش هم گفت برای یه بخش دیگهاش همینجوری داکیومنت بنویسم که خیلی خیلی زیاده
و حتی نفهمیدم که گفت از کجاش شروع کنم
احساس خنگی زیاد میکنم
بعد آخه کلا دارن همه این قسمتها رو تغییر میدن
یعنی حس میکنم کارم خیلی خیلی بیفویدهاس
بعد عوضش به اون یارو دیگه که از قبل همونجا بوده
و من واقعا برام سواله که اون از قبل چیکار میکرده که الان بیکاره و اومده این کارا رو میکنه
به اون گفتش بشینه همون تغییراتی که میخوان بدن و بده
و اون داره خیلی با سرعت و موفقیت کد میزنه و ران میکنه و خروجیهای زیبا میگیره :(((
میدونم کارآموزی مقدار زیادیش خرکاریه
ولی خب اینا احساسات منه دیگه
اصلا وقتی اون یارو هست دیگه چرا کارآموز گرفتین :(((
ایش
نمیگین یکی اینجا خیلی حساس و دلنازک و کوچولوعه و گناه داره :(
امروز ماگمم بردم چایی خوردم
ع و اون یارو کوچولوعه که اسمشو نمیدونم هم روزه بودن
اینکه خود ع بهم نمیگه دیگه میتونی بری و خودم باید بهش بگم که میشه برم هم برام سخته
البته که اون میگه اره هرموقع ساعتتون تموم شد میتونین برین
ولی خب سخته دیگه وسط کار یهو جمع کنم برم
اون خانومه هم (تنها خانوم اونجا به جز من) دیگه فک کنم از اول ماه رمضون صبحها میاد و نیستش
یکی دیگهشون هم که گویا سربازی آموزشی بوده مرخص شده و امروز اومده بوده
که البته من ندیدمش
همین دیگه
کاش تپش قلبم خوب بشه :(
دلم میخواد قلبمو بالا بیارم :(