از هر طرف که میری میبینی بدبختی
هرجوری که نگاه میکنی میبینی بدبختی
از هر طرف که میری میبینی بدبختی
هرجوری که نگاه میکنی میبینی بدبختی
این نگین با خیال شرکت زدن و کارآفرینی اومد اونجا
ولی الان دوست داره به عنوان کارمند یه جا استخدام بشه تک و تنها تو یه اتاق هر روز یه کار روتین و انجام بده
نگار رفته بود مصاحبه
اگه به جای اون بودم فک کنم تا یه ماه میشستم گریه میکردم
گفت ازم پرسیدن یه تقویت کننده بگو
گفتم نمیدونم
گفتن تا حالا دستگاه چی از نزدیک دیدی
گفتم هیچی
گفتن بگو دستگاه قندخون چجوری کار میکنه
گفتم نمیدونم
گفتن پالساکسیمتری رو بگو
گفتم نمیدونم
گفتن چند تا عکس فک دوبعدی بدیم میتونی سه بعدب شون کنی
گفتم نمیدونم
تهشم برگشته بهم گفته با این حساب درسای تورو که من بهتر بلدم
ولی خب تهش گفتن اگه بخوای بیای باید چند وقت اینجا بمونی و قضیه اپلای و اینا کلا کنسله فعلا
ناراحتم که چس مثقال چیزی بلد نیستیم
و لعنت به اون کسی که ما رو تو این وضعیت میذاره
این تئوریای کوفتی لازمه؟
باشه ولی من حاضرم یه سال به طول دوره کارشناسی اضافه بشه ولی عملی باشه
ظهر بالاخره جلسه اول زبان تخصصی بود
و کلاسش از اونایی که تا آخر ترم باعث میشه صدبار بمیرم و زنده بشم
جوری گیره که برای کوچیکترین فیدبکاس سرکلاسش میگه میکروفون باز کنین
باز خداروشکر که هرچی تعطیلیه افتاده سهشنبهها
خدا خودش بخیر کنه
همچین اخلاق خوبی هم نداشت
یکی بود تو کلاس که عین من بود
فک کنم نود و نهی بود
بازم خداروشکر
سرکلاس مخابراتم :)
ترندای یوتیوبو می بینم حالم بد میشه
سه تا فیلم از لحظه های افتادن کامیلا و گریه کردنش
خب که چی
بازم با همون وضع چهارم شد بهتر از خیلیای دیگه
چرا ندیدین تو اجرای کوتاه اول شد
چرا ندیدین رکورد زد
چرا نگفتین تو 15 سالگی طلا المپیک گرفت
فقط گفتین خورد زمین
فقط گفتین گریه کرد
حتی از طلای آنا هم نگفتین
از نقره تروسوا هم
ولی گفتین کامیلا چهارم شده
واقعا با اون همه فشار انتظار داشتین چندم بشه
وقتی میگین ما به موادیا مدال نمیدیم
چقد بده این حرف اخه
این که باید نهایتا تا سه چهار دیگه بازنشست بشه
چه کاریه می کنین اخه
همین دوره کوتاهم ازش می گیرین
اه
وای وای وااااااااااااای
داشتم برای بار انام اجرای یولیا رو میدیدم
یکی از کامنتا نوشته بود که بچهدار شده
و سرچ کردم دیدم
نه تنها ازدواج کرده
بلکه الان یه دختر ۱٫۵ ساله هم داره
وااااااااااااااای
باورم نمیشههههههههه
اون یولیا ۱۵ ساله
الان یه بچه ۱٫۵ ساله داره
و خودش شده ۲۳ سالش
وای باورم نمیشه
وای باورم نمیشه
نصفه شبی شوک وارد میکنن به آدم
وای
رفتم saved massage تلگراممو از اول خوندم
پر آرزو بود
پر انگیزه
آرزوهایی که پرپر شده بودن
خیالاتی که مرده بودن
به آیدی آشناها سرک کشیدم
یه عالمه داماد داشتیم و من خبر نداشتم
ولی دخترا عروس نشده بودن
زن امیررضا شبیه فاطمه بود البته از زیر ماسک
تو اون چند روز که خوابگاه بودم دقت نکردم ببینم فاطمه عروس شده یا نه
اون تاریخ کذایی هم سیو بود
یعنی اون آهنگ کذایی
اومدم پینش کنم برای خودم تا جلو چشم باشه
که ببینم چی بود و چی فکر میکردیم و چی شد
ولی نکردم
یار غار قدیمو پیدا کردم
اینجا دنبالش میگشتم تو تلگرام پیداش کردم
انگار بعد این دوسال یکم بهتر بود
به قول خودش داشت از لاکش کمکم میومد بیرون
دیشب drive my car تموم کردم
مجموعهای از آدمهای تنها که کنار هم زندگی میکردن
سعی میکردن در ناامیدی برای بقا تلاش کنن
اون مونولوگ سونیا که میگفت وقتی اجلمون برسه میریم اون دنیا به خدا میگیم که اینجا چقد سختی کشیدیم
عجیب بود
خستهام
مگه تو با دانشگاه ما قرارداد نداری؟
مگه از دانشگاه ما پول نمیگیری؟
مگه نباید ساعت ۸-۱۰ خالی باشی برای کلاس ما؟
بعد مرتیکه خر میاد میگه کلاس ساعت ۷:۳۰ شروع میشه تا ۸:۳۰
چون من بعدش کلاس دارم -.-
ساعت ۷:۳۰ صبح درس اندیشه اسلامی آخه
اخه من سرمو تو کدوم دیوار بکوبم
اه
انتظار داره ساعت ۷:۳۰ صبح جزوه هم بنویسیم از سخنان گهربارش