حرفای خود خود من

تلاش مذبوحانه من در راستا بیرون اومدن از غار تنهایی

حرفای خود خود من

تلاش مذبوحانه من در راستا بیرون اومدن از غار تنهایی

۳ مطلب در آذر ۱۴۰۳ ثبت شده است

وای آقا 

من دیروز رفتم سرکار ولی خیلی دل درد داشتم و اینا 

یه ساعت بعد اسنپ گرفتم برگشتم خونه 

دیگه امروز رفتم دیدم عین هم نیومده مثکه گفته بوده دیرتر میاد 

با آقای نون تنها بودیم گفت بیا شطرنج بازی کنیم 

که اونم نصفه موند وسطش کار پیش اومد رفت سرکار خودش 

دیگه یکم کار کردم منم و عین و بقیه هم اومدن 

بعد عین داشت به آقای ص می‌گفت که چرا دیروز به من نگفتین منم بمونم که بازی کنم و اینا 

گویا دیشب یکم موندن و کانتر همه نصب کردن بازی کردن 

بعد دیگه قبل ناهار همه شروع کردن به بازی کردن فقط من و خانوم الف موندیم که بازی نمی‌کردیم 

ما هم حوصله‌مون سر رفته بود 

دیگه بعد ناهار ما هم نصب کردیم 

همه با هم کانتر بازی کردیم :)))))

و خیلییییی خوب بود 

​​​ما ها که طبقه بالا بودیم یعنی من و خانوم الف و عین و آقای ت یه تیم شدیم و طبقه پایین هم آقای ه و آقای ص و آقای نون هم یه تیم شدن 

گفتن ما دوتا بلد نیستیم تعدادمون بیشتر باشه 

اولش که یکم گیج می‌زدیم زارت همون اول تیر می‌خوردیم می‌مردیم

اماااا 

دستمون گرم شد و یه جوری رنده‌شون کردیم که اصلا نگم دیگه 

وای خیلی خوش گذشت 

خیلی خندیدیم 

چند دفعه پشت هم من و خانوم الف، آقای ه رو کشتم 

بعد بازی میگه دفعه بعد خانوما رو تو یه تیم نذارین دیگه 

بعد آقای ن میگه من اسنایپر برداشتم بعد این الف اومد من و با کلت کشت 

بعد خانوم الف می‌گفت اعع من؟ کی؟ کجا؟

واقعا من و اون اصلا تشخیص نمی‌دادیم کی خودیه 

همه رو می‌زدیم =)))

حالا تازه آقای الف نبود 

میگن اون قویه 

شنبه اون بیاد بره تو تیم اونا یکم توازن قدرت برقرار شه 

دوباره بازی کنیم ببینیم چی میشه 

ولی خیلیییی حال داد 

حیف بود اینجا ننویسم 

 

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۰۳ ، ۰۱:۲۳

خب می‌خواستم خیلی با خوشحالی و ذوق بیام از برف امروز که دیگه البته شده دیروز بنویسم 

ولی نشستم out of my mind و دیدم و الان با چشم گریون می‌نویسم 

 

 

اول همینو بگم 

راجع به یه دختر فلج مغزیه که نمی‌تونه حرف بزنه و باید از ویلچر استفاده کنه ولی می‌خواد بره مدرسه عادی و مشکلاتش 

جاهایی که با بقیه مشکل حرف زدن داشت گریه‌امو درآورد 

مثل a silent voice 

نمی‌دونم شاید چون از صدام بدم میاد 

بدم میاد که نمی‌تونم ر رو درست تلفظ کنم و بقیه ازم می‌پرسن چی 

بدم میاد که وویس بدم 

بدم میاد که صدام حتی تو فیلما ضبط بشه و بخوام بشنومش 

بدم میاد که بعضی وقتا بهم میگن چرا اینجوری حرف می‌زنی

 

 

هوف 

نفس عمیق بکش نگین 

 

 

و اما برف 

دیشب از ساعتای ۸ اینا اول باد شروع شد

بعد دیگه ساعتای ۱۰ برف و باد شدید بود 

تا موقعی که بخوابیم دیگه زمینا کامل سفید شده بود 

صبح هم بیدار شدیم دیدیم دیگه ۱۰-۱۲ سانتی شده 

ادارات که تعطیل بودن ولی خب ما هیچکی هیچی تو گروه نگفت 

دولتی هم که نیستیم 

گفتم دیگه بازیم دیگه 

بابام می‌گفت نرو همه جا تعطیله 

واقعا هم کاری برای انجام دادن نداشتم 

ولی گفتم برم که بخوام تو دی برم تهران مرخصی داشته باشم و هم اینکه خانواده نمیومدن بریم برف بازی 

به انگیزه برف بازی گفتم می‌رم

دیگه مامانمم وقت دکتر داشت و بابام گفت خب تو رو اول می‌بریم 

ولی در پارکینگمون یخ زده بود باز نشد 

دیگه اسنپ گرفتم رفتم خودم 

تا از اسنپ پیاده شدم چشمم افتاد به در آکاردئونیه داخل که بسته بود 

چندتا ردپا هم دیدم که سمت درمون رفته ولی دیدم اون بسته‌اس گفتم بیا بدبخت شدم 

الان بابام میگه بیا این همه من گفتم نرو 

تا گوشیمو درآوردم که پیام بدم به عین ببینم کجاس دیدم در و باز کرد 

بهش میگم چرا در بسته‌اس

میگه ده دیقه‌اس اومدم ولی نرفتم تو. همینجا تو حیاط واستادم دارم فک می‌کنم برگردم برم خونه‌مون هیچکی نمیاد :) باز میگم اگه کسی بیاد پشت در می‌مونه :) دیگه صدای ماشین و شنیده بود اومده بود در و باز کرده بود. 

دیگه همون جلو در داشتم می‌رفتم تو یکم سر خوردم ولی پخش زمین نشدم 

بعد رفتیم تو بازم واستاده بود تو حیاط در و باز نمی‌کرد :)

هی خسته‌طور به من نگاه می‌کرد 

دیگه گفتم برو باز کن دیگه تا اینجا اومدیم یه برف بازی بکنیم دیگه حداقل 

دیگه رفتیم تو و تا یه ساعت بعدش تقریبا هیچکی نیومد 

از بیکاری من بعد مدت‌ها چایی دم کردم و عین هم رفت پله‌ها رو تیغ زد که بقیه میان سر نخورن

دیگه بقیه اومدن شدیم پنج‌تا و رفتیم تو کوچه برف بازی 

یکم همو زدیم و خندیدیم 

من دوتا زدم تو صورت آقای ر 

یکی هم محکم از فاصله نزدیک آقای ن زد تو پام که خیلی درد گرفت 

لامصب یه جوری وقت می‌ذاشت گوله‌های گنده و سفت درست می‌کرد که واقعا انگار سنگ گذاشته بود وسطش 

که البته منم یکی زدم تو صورتش 

دیگه عکس هم گرفتیم و رفتیم تو 

تا ساعت ۱۲ اینا هم بقیه اومدن ولی دیگه با اونا نرفتیم برف بازی 

برگشتنی هم خانوم الف گفت بیا اسنپ بگیریم 

که گفتم حیفه تو رو خدا بیا با اتوبوس بریم 

دیگه با اتوبوس اومدیم و همه جا و همه کس به نظرم خوشگل شده بودن با برف 

 

چقد زیاد میگم دیگه 

اوه چه دیر شد 

بخوابم دیگه 

 

 

ها ها ها 

اینم بگم بعد برم

تولد بابام شب چله‌اس 

اما چون نیس زودتر بهش کادوشو دادیم 

سه سال پیش که خونه‌مون و دزد زد 

جعبه ابزار بابام هم بردن نکبتا

بابام خیلی به تعمیرات چیزای مختلف علاقه داره 

داداشم بعضی وقتا میگه خوبه بعد بازنشستگی برو تازه یه مغازه تعمیرات وسایل بزن 

از همون موقع بابام همچین یکم غصه‌اش بود که جعبه ابزارشو بردن 

حالا ذره ذره یه چیزایی خریده بود 

چند وقت پیش هم سیم‌چینمون شکست 

دیگه گفتیم یه جعبه ابزار با چیزای توش بخریم 

ولی پدرم در اومد 

من موندم چرا تو جعبه ابزارا ۹۹ درصدشون دم‌باریک و انبردست دارن ولی سیم‌چین ندارن

یعنی مثلاً جعبه ابزاره ۱۵۰تا تیکه داشت توش ولی سیم‌چین نداشت

دیگه یکی پیدا کردم مفید و مختصر بود و سفارش دادم و فرستادن و دادیم بهش 

حالا یکم ایراد که گرفت که من اینا رو خودم خریده بودم و بعضیاش تکراریه و اینا 

ولی خب نشونه رضایتش اونجاش بود که معمولا وقتی چیزی رو نمی‌خواد جعبه‌شو خیلی سالم نگه می‌داره و یه نگاه می‌ندازه و بعد جمع می‌کنه می‌ذاره تو جعبه‌اش 

اما اینو خیلی سریع و فوری جعبه‌اشو انداخت تو بازیافت و رفت بقیه چیز میزاشم آورد گذاشت توش 

خلاصه خیلی نگران بودم که ایراد بگیره و خوشش نیاد ولی راضی بود انگار

 

همین دیگه 

واقعا بخوابم دیگه 

​​​​

 

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۰۳ ، ۰۲:۰۲

حقیقتا تو این چند وقت اتفاق خاصی نیفتاده که بخوام بیام بنویسم 

همچنان تنبلی می‌کنم و نیاز دارم یکی هولم بده 

امتحانمم که انقد افتاد عقب بیشتر باعث شده تنبلی کنم 

حالا 

پریشب memoir of a snail و دیدم 

یه انیمیشنه که قیافه‌اش اصلا شبیه انیمیشنای این دور و زمونه نیس 

و اصلا هم کودکانه نیس 

غم خالص 

خالصاااا

یعنی تا میومدی با خودت بگی شاید یکم زندگی این بشر بهتر بشه 

می‌دیدی که نععععع اصلا و ابدا 

ولی خداروشکر که باز تهش یکم امیدوارکننده تموم شد 

البته به طور کلی چون حال روحی خودم خوب بود باهاش تقریبا اصلا گریه نکردم 

ولی خیلی خیلی غمگین بود 

و قشنگ  ⁦:⁠'⁠(⁩

خیلی قشنگ 

​​بیشتر از این نمی‌گم دیگه 

ولی خیلی قشنگ بود  ⁦:⁠'⁠(⁩

 

 

دیگه اینکه دارم به این فکر می‌کنم که بالاخره منم یک عدد حساب کاربری در اینستا افتتاح کنم 

نه برای اینکه چیزی از خودم بذارم 

برای اینکه صرفا دوستان بتونن سم‌هایی که پیدا می‌کنن و برام بفرستن و دور هم سمی بشیم 

 

 

همینا دیگه 

​​​​​​

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۰۳ ، ۲۳:۴۰